عشق، معمای من و تو

کوچک تر که بودم همیشه دوستان و نزدیکانم را می دیدم که عشق می ورزند به دختر آن همسایه که می خواست از محله برود و همه بچه ها دلتنگشان بودیم، به دختر زیبارویی که زمان تعطیلی مدرسه از کنار مدرسه ما می گذشت و نامش “چشم سبزه” بود، به دختر فامیل آن دوستمان که بابایش خیلی پولدار بود، به دختر سرایدار مسجد محله که از قضا هیچوقت ساختنش تمام نشد، به دختری که در آن عکاسی کار می کرد و لبخندش زیبا بود، به آن دختر عرب زبانی که هیچگاه ندیدمش، به آن دختر دانشگاهی که از پیش جمع ما رد می شد و تحویل مان نمی گرفت. دختران محل نیز در عشق و عاشقی کم از پسران نداشتند. روزی که آن دو پسر قد بلند همسایه جدیدمان به محل آمدند و چند سال از همه ما بزرگ تر و در فکر و ذهن ما نمونه کمال یافته چند سال بعد خودمان بودند، که چه نگاه هایی داشتند دختران به اینها و چه کاغذهایی که ناگهان بر زمین نمی افتاد.

من اما، همیشه نظاره گر بودم. همیشه دوست داشتم دوست داشته باشم، عاشق یکی باشم و بدون او زندگی برایم زهر شود. می توانستم از مدرسه که خارج می شوم مثل دیگران به “چشم سبزه” و دوستانش سلام کنم و در اولین نگاه عاشق و دیوانه شوم. طوری که مرا ببیند، برایش فیلم بازی کنم و با خطر از میان ماشین ها عبور و چند گل از بلوار وسط خیابان بکنم و با لبخند از دور، گل ها را بالای سرم تکان دهم و بروم؛ اما نمی خواستم. همیشه اینطور نبودم. گاهی مغزم از افکار شیطنت آمیز مملو می شد و جرقه هایی در اعمالم بروز می کرد ولی زودگذر. بزرگ تر که می شدم تعاریفم هم از عشق پخته تر می شد و من هر روز محتاط تر از حتی آنچه دیگران می پنداشتند. عشق را مطالعه کردم و نفهمیدم، به سویش دویدم، آرام نشستم، از دیگران شنیدم و نفهمیدم. حتی در مقابل این مفهوم که می گویند “عشق یعنی اگر نباشد، بدون او نتوانی زندگی کنی” هم سرگیجه می گیرم و سرد می شوم.

می دانم تو هم مثل من هستی. عشق برای من و تو معمایی حل نشده است که مثل همه معماهای حل نشدنی دیگر فعلا آن را به کناری گذاشته ای. می دانم، خوب می دانم که یک روز، همان روزی که شب قبلش از خستگی چنان زود خوابت برده است که از ساعت ۵ صبح بی خواب شده ای و نمی دانی چه کنی، همان روزی که تکه کاغذی از روی میز کنار تخت خوابت برداشته و کارهایی که می خواهی انجام دهی را روی آن لیست وار می نویسی، همان روزی که با خودت فکر می کنی “چه خوب است اگر مشخصات خودم، برنامه زندگیم و ویژگی های پسر مورد علاقه ام را بنویسم” ولی در قدم اول و برای نوشتن مشخصات شخصی خودت چنان گیر کنی که ندانی همان نصفه خط اول که نوشته ای راست است یا دروغ و حس کنی که چقدر با خودت غریبه ای. همان روز، درست همان روز است که می دانی یک نفر هم برای تو در این دنیا هست، یکی که می خواهد زندگیش، تمام لحظاتش حتی تلف کردن وقتش را با تو بگذراند. می دانی یکی هست که جوک نمی گوید اما با نگاهش تو را می خنداند، ناراحت که باشد سکوت می کند و از چشمانش غمش را می خوانی، یکی هست که به چهار کلمه خارجکی صحبت کردنش پیش دوستانت افتخار کنی، یکی هست که همیشه کفش های تخت می پوشد برای شانه به شانه راه رفتن با تو و تو اصرار می کنی که بلندتر باشد بد نیست و او بلندی را در نگاه شاد عزیزانش می داند، یکی هست که کتاب می خواند، شعر می گوید، از دیوار بالا می رود گاهی، یکی هست که در او تفاوت می بینی نه اشکال.

آرام می گیری و یواش زمزمه می کنی “چه خوبه که یکی هست” و به پایین خیره می شوی و لبخندی می زنی. تمام پسرانی را که می شناسی به یک لحظه یک به یک از نظر می گذرانی، گیج می شوی و سکوت… ساعت ۶ صبح شده و موزیک مورد علاقه ات همچنان در حال پخش است. بلند ولی منقطع با آن همصدایی میکنی. امروز، چشمانت برق دیگری دارند چون بیاد آورده ای یکی هست که برایت می نویسد و در یک روز زیبا خواهد آمد.

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

2 دیدگاه ها فعال "عشق، معمای من و تو"

اطلاع از
avatar
ترتیب دیدگاه ها:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
محمد یوسفی
بازدید کننده

با سلام.
ای کاش اساتید در دانشگاهها نصف مطالب سایت شما را به ما یاد میدادن….؟

farzane
بازدید کننده

درود

جالبه از پاراگراف “می دانستم تو هم مثل من هستی” جنسیت نویسنده عوض میشه.نه منم و نه تو هم منم و هم تو.

wpDiscuz
Top